blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

 


7.29.2004

٭ بکارت؟

میخای چی کارش کنی؟
سند سلامته؟ جسمی؟ عقلی؟ اخلاقی؟
دلیل شعوره؟
دلیل دست نخوردگیه؟ دست نخوردگی اونوقت دلیل سلامته؟
دلیل ناهمخوابگیه؟ ناهمخوابگی بعدش دلیل آدم حسابی گری یه؟

یعنی پسر جان بنده و شما انقدر بدبخت و ناقص العقلیم که ملاکمون بکارتی باشه که مستند دست نخوردگی باشه که اونم سند ناهمخوابگی ای باشه که بعد بگی آهان! یافتم آدم حسابی زندگیمو؟

همون حقته که پرده رفو شده بهت بفروشن به 1360 سکه تمام بهار آزاااااااااااادی

کیوان






7.27.2004

٭ اواخر پارسال پیچیدم به پرو پای شرکت که تولیدش کنیم، معتقد بودم که مایه نجات تشکیلات و انفجار فروشه، روسا هم قبول داشتن ولی می گفتن تو این بحران مالی یه قِرون نمی تونیم سرمایه گذاری جدید انجام بدیم، مخصوصا قالب سازیاش خیلی سنگین می شد. با وجود درس که لولم کرده بود، یه پام تهران بود و یه پام جزیره، راه افتادم اینور و اونور پیش اونایی که میشناختم، بالاخره یه درصدی از پولو جور کردم به عنوان مشارکت با تعهد شخصی خودم، ریسک بزرگی می تونست باشه، خصوصا در صورت شکست. به کارخونه نگفتم که همش جور نیست، از اون کارای خرکی، گفتم برین جلو من پول تزریق می کنم. عملا سیستم با تمام قوا رفت به جنگ پروژه و برای اولین بار در تاریخ شرکت فقط با دوماه تاخیر نسبت به زمان محاسبه شده، نمونه اولیه 20 روز پیش برای دفتر مرکزی ارسال شد.

یادتونه گفته بودم وقتی از همه دنیا می بُرم به کار پناه می برم؟ باش میلاسم وعشق بازی می کنم؟ کسی توی شرکت نفهمید که چه حسی داشتم من اونروز، عین بچم به سرو گوشش دست می کشیدم و بال بال می زدم، توی سوراخ سمبه هاش سرک می کشیدم، شهوتمو سرش خالی می کردم، هوم... نمی تونم بگم چه حس و حالی بود، از اون ارضاهایی که حسش به این مفتیا ولت نمی کنه
یه خصیصه جالبی تو خودم کشف کردم این روزا، اینکه بیماری پدرم عینا به منم منتقل شده، مرض تولید!



کیوان






7.26.2004

٭ می خواستم عرض کنم که جدا ذوق زده شدم، باور کردنی نبود برای خودم که اینچنین جوابی بگیرم، وقتی پست قبلی رو نوشتم عکس العملهای اولیه خیلی ناامید کننده بود، بجز پریسا که قبلا هم با جسارت زیاد این قضیه رو باز کرده بود و می دونم دردسر زیادی هم به خاطرش کشید، دوتا کامنت دیگه مثل یک سوء تفاهم بود، اون دوست بی نامی که توصیه کرده بود من به خدا و وجدانم رجوع کنم و خودم بشم، یه گل پسر احتمالا!
با اینکه به اون گندگی اعلام کرده بودم که این فقط یه بحث اجتماعی در مورد یک واقعیت مسلمه، ولی خیلی ناامید کننده بود که یه خواننده فکر کنه این بیماری موقتیه که من بهش مبتلا شدم و تموم میشه...

به هر حال برای اونایی میگم که منو حس کردند و صداشون در نیومد، من طی دوشب گذشته زیباترین کامنتهای وبلاگمو به صورت خصوصی گرفتم! کسایی که ترجیه می دادن این حسو در ملا عام نشون ندن، کسایی که با تمام وجود درگیرش بودند و از دونستن اینکه فرد دیگه ای هم ممکنه درکشون کنه بال دراورده بودن، و کسایی که تجربه اینچنینی رو در قفسه های مخفی ذهنشون به بایگانی سپرده بودند... من جوابمو گرفتم، کامل، و مرسی.


کیوان






7.23.2004

٭ عشقهای مثلثی

مدتهاست، شاید سالهاست که ذهنم کم و بیش درگیر این داستانه،  ننوشتم چون هرگز نتونستم ذهنمو نسبت به این ماجرا مرتب کنم یا افکارمو طوری بچینم که بشه بیانش کرد.  اما امروز بالاخره انگیزه کافی پیدا شد که هرچی رو که زورم می رسه بگم، شاید نامفهوم.

این ماجرا بین امثال ما که داعیه روشنفکری داریم بسیار شبیه سوالهای بچه ها در مورد آفرینش و ذات خداونده   که در کلاسهای دینی دبستان خطوط قرمز بودند و   کسی جرات پرسیدنشون رو نداشت، حالا هم اینهایی رو که می گم صرفا افکار مغشوشیه  که می آد و می ره، لطفا سعی نکنید منو  با  این نوشته   قضاوت کنید یا بشناسید، چرا که  هنوز در  جنبه واقعی اون  در زندگی یا اصولا درست و غلطش   هیچ ذهنیتی ندارم.

چند ماه پیش یکی از معاونتهای در پیت صدا و سیما توی یک  مصاحبه گله کرده بود از باز شدن داستان عشقهای مثلثی و مربعی در سینمای ایران، عشقهای مثلثی، عبارتی بود که ناگهان در ذهن من جرقه زد،  شاید رساترین مفهوم

بزرگترین سوال ذهنم این بود که معیار وفاداری زن یا مردی که تمام عمر، خوب یا بد بدون هیچ گردن کشی   به پای یک زندگی می شینه  چیه؟ سوال دوم اینکه معیار خیانت یا بی وفائی اونیکه به زندگیش پایبنده ولی میانه های راه به دنیای بیرون سرک می کشه چیه؟ مگر نه اینکه تمام معیارهای اخلاقی در ذهن من و امثال من نسبیند؟ مگر ما چند بار زندگی می کنیم که که پایبندی به یکنفر بسیاری  از زوایای آزاد اطرافمون رو به کلی مسدود کنه؟ و اصولا کدام خدای انسانها و در کجا  یک نفر رو برای یک نفر  ساخته و اعلام کرده که جز این خلاف است و خیانت؟ مگر جز اینه  که اینها تمام عرف است و عرف است و عرف؟ پس چرا نه؟ چرا اینچنین نکوهیده؟ چرا اگر خود  ما نمی کنیم،  دیگرانی رو که می کنند اینچنین سیاه می بینیم؟

واقعیت اینه که تا کسی جسورانه به جنگ زندگی نره، شفافیت، احتمال و امکان بالای این قضیه رو درک نمی کنه، در این چهار پنج سال اخیر، در همین اطراف خودم، در محیطهای مذهبی و غیر مذهبی،  انقدر این داستان رو دیدم و لمس کردم، که ناگهان حس کردم این چیزی جز یه واقعیت محض نیست، ولی نفس عمل انقدر خطرناک، پیچیده و مقبوحه که کمتر بیان میشه  و معمولا تا آخر عمر مثل رازی سر به مهر در دل افراد بایگانی و مکتوم می مونه. بعد از اینکه سعی کردم به این اتفاق به عنوان یک واقعیت نگاه کنم، ناگهان آنچنان افقی مقابلم  گشوده شد  که  تکون خوردم، شاید وحشت کردم، بارها خواستم خودم رو در جایگاه کسی که باخته این ماجراست و بهش به نوعی خیانت شده قرار بدم و ببینم آیا می تونم تحمل کنم یا نه؟ و حس کردم ضربه سهمگینی می تونه باشه حتی به یک زندگی خسته کننده، شاید نفس عمل از همون گروهی باشه که بهتره مکتوم بمونه و هرگز به زبون نیاد، شاید هم یک نیاز باشه، نیاز طبیعی یک  انسان، اما نیاز ساکن.

  اینجا همون جاییه که فکر من هم روش متوقف میشه، بن بست منطقی یک واقعه، چشماتونو اگه باز کنین، اتفاقیه که هر روز و هرروز داره می افته، عینک بصیرت نیاز داره و قبول واقعیت، اتفاقیه که شاید آمارش مثل آمار ایدز، دهها برابر بیشتر از اون چیزی باشه  که به نظر میاد...،

و زیباترین روایات و جسورانه ترین نقدها بر این واقیت، شاید   Eyes wide shut    بود  و    Unfaithful، مقصر کیست و چرا؟


  کیوان






7.21.2004

٭ آرش، یادته خاله زری بهم چی گفته بود تو اون ملاقات آخر؟ یادته اصلا خاله زریمونو؟ آخرین اخطارش بود  
      گفته بود: "آقا کیوان، مواظب باش، دل هرزه می شه..."

یه جورایی اذیتم می کنه این ترس هرزگی، فرق می کنه با هنجار شکنی، فرق می کنه با قانون شکنی، می دونی که، این دله، یکم فرق می کنه، یعنی شوخی بردار نیست خیلی، هی فراز و نشیب، شروع و پایان، هی بالا، هی پایین، داره عادت می کنه این احمق، من بدم میاد از عادت کردن، این داره هرزه می شه...
 دیدی اینایی رو که از 17 سالگی یکی رو بُت می کنن و تا 71 سالگی می پرستن؟ حالا زن بگیرن، شوهر کنن، قاتل بشن، جنده بشن، کسی رو راه نمیدن تو قلبشون، زندگیشون راحت تر نیست اینا؟

این ظرفیت من خیلی رفته بالا، یکی بیاد منو برگردونه پایین، یکم مونگولیسم کسی داره بفروشه لطفا؟
ولی دروغ میگما، عاشق این بالا و پایینم، مشکل اینه اگه بهش عادت کنم چی؟ فاجعس... میشه باور کرد؟ هیجان توی زندگی عادت بشه؟ بعد می دونی تنوع چیه؟ من می دونم، یه نمه زندگی ملو! کی باور می کرد؟ زندگی ملو بشه تنوع... من دارم برمیگردم، عجب دنیای کوچیکیه... عجب دایره محدودیه... بعضی وقتا چقدر تنگه اینجا...


کیوان           






7.17.2004

٭ کار پیدا کردم. روز اول یکی بهم گفت:من جات باشم قهوه این شرکت رو نمی خورم. گفتم چرا؟؟؟ گفتش: بابا اینجانصف زنهاحامله اند، نصف دیگه هم تازه زایمان کردن...کلی خندیدم.
بعد که خوب دور و برمو نگاه کردم دیدم بی ربط هم نمی گه. حالا هر وقت میرم واسه خودم قهوه می آرم این پسره همکارم می گه:
If you happen to need a daddy for you baby I'm willing to jump in
به هومن گفتم. فقط برای این که کرم ریخته باشم وهم حس حسادت نداشتشو بلکه تحریک کنم. یک کم خندید فکر کرد دارم شوخی می کنم، بعد که دید نه بابا مسئله جدیه گفت: غلط می کنه....
آخیش Mission Accomplished کرممو ریختم. خیلی با نمکه وقتی یه آدمی مثل هومن که غیرتی بازی بلد نیست می خواد سعی کنه نشون بده که:
Who's wearing the pants in the relationship. من به جای همگی تفریح بسیار نمودم. بچه ام خیلی معصومه. دوستش دارم آخه

مارال کریمی
Toronto






7.16.2004

٭ حداقل 8 نفر شاهد عاقل و بالغ دارم، سینما فرهنگ، همین دیروز ظهر بود  بیشتر از 5 ردیف پر نشده بود، تو این شرایطم من میدونم چه صفایی داره توی ردیف اول لاو ترکوندن!...

  به نظر من یه ارگاسم کامل بود،  چون آقاهه توی شرایطی نبود که بخواد گاز بگیره! دقیقه 70  یا 80 فیلم بود، ناگهان  یک آهی از نهاد خانم برآمد  که  سینما رو ترکوند! این دخیه بغلی  من که به سکسکه افتاد ازبس خندید... من کاری ندارما، میدونم محدودیت مکان هست تو این مملکت، فقط  خواستم پیشنهاد کنم اینایی که با جیغ ارگاسم میشن بیخیال سینما بشن  

پ.ن: به بچه های اتاق فرمان: آقاجان به من چه، تو این شهر نصف وقایع سکسیه، منم عشق مستند سازی دارم


کیوان  






7.12.2004

٭ همه بدانید
بازی شروع شد


پ.ن: ما جدیدا در ولز زندگی می کنیم، صبح ها آفتاب می شود و شبها صاعقه و رگبار، اگر از حال ما جویا باشید، قبل از بارانِ امشب بازی شروع شد، من بازی در باران را زیاد دوست دارم


کیوان






7.10.2004

٭ رکورد تاریخ یک و نیم ساله تعداد کامنتهای وبلاگ 35 درجه متعلق به پستی شد که در شکوه از بی مهری رهگذران نگاشته شده بود

به مامانِ نازنینِ بَچم، وبلاگ 35 درجه
مارال عزیزم

با اینکه شخصیت جالب و دوست داشتنی تو از آن سالی که در دوبی یکدیگر را دیدیم جذابیتهایی خاص برای من داشت که شاید همسفرهایم متوجه آن نشدند، بعد از گذشت سالها، در خانه تو در تورنتو، دوباره همان وجه از شخصیتت به نظرم جالب آمد که باز هم همسفرانم نگرفتند، اما شاید کمی غرور، عجله و لجبازی مشخصه هایی باشند که تو را در نگاه اول از آن لطافت و معصومیت ذاتیت متفاوت نشان می دهند. برای ساختار شخصیتی تو احترام خاصی قائل هستم و تصور می کنم در برخورد با مخاطب عام به علت عدم انعطاف کافی باعث 1- رنجش مخاطب و 2- ناخشنودی خودت می گردی. هدفم از این مقدمه این بود که در ابتدا مصرانه بگویم که تو در مورد نوشته های خودت و نظر خوانندگان دچار سوء تفاهم شده ای و سعی می کنم دلایلم را در چند جنبه و با جملات ساده تر بگویم:

اولا در مورد داستان کامنتها، یکبار به تو گفتم که کامنت در دنیای وبلاگ به ابزار یک بیزنس می مونه که کاربری اون در 90 درصد اوقات غیر از اون چیزیست که باید باشه یا به نظر می رسه که هست. بزرگترین کاربرد کامنتها بی شک ایجاد ارتباط بین بلاگرهاست. هر بلاگر جدیدی از کامنت به عنوان بهترین و موثرترین ابزار اعلام وجود استفاده می کنه و بعد از اون هم با همون ابزار ارتباطشو حفظ می کنه. فکر نمی کنم که تو تا به حال بیشتر از تعداد انگشتان یک دست در وبلاگستان کامنت گذاشته باشی (بجز در ایهام) و این بزرگترین و اصلی ترین دلیل خالی ماندن کامنتهای توست. بر خلاف آنچه که تصور می کنی و بجز موارد استثنایی مثل سایتهای بسیار پر بیننده، فرمول بسیار ساده ای وجود داره مبنی بر ارتباط مسقیمِ زمانی که تو برای کامنت گذاشتن صرف می کنی و وقتی که بقیه برای تو صرف می کنند. نکته جالبتر اینکه بلاگرها نویسنده بیش از 90 درصد کامنتها هستند در حالی که بلاگرها (به نظر من) حداکثر 40 درصد بیننده های روزانه یک وبلاگند، و اگر دقت کنی کامنتهای افراد غیر بلاگر بسیار معدود و انگشت شمارند، و این بدین معناست که ویزیتورهای عادی، تمایل بسیار کمی به اظهار نظر دارند مگر اینکه بسیار به این کار تحریک شده باشند. نتیجه اینکه کامنت معیاری برای بیننده داشتن یا نداشتن، طرفدار داشتن یا نداشتن، موافق و مخالف داشتن یا نداشتن، و کلا نظر داشتن یا نداشتن نیست، اصلا نیست، کامنت در اکثر مواقع نماد یک ارتباط دوطرفه است.

اما در مورد محتوا، نقل قولی که از من داشتی درست بود اما ناقص، من گفتم که به مطالب fun علاقه دارم، اما این را هم گفتم که بنده و شما به عنوان نویسنده مطلب زمانی موفقیم که بتوانیم نیت اصلی رو در قالب یک مطلب طنز یا هر فرمت جذاب دیگه ای به خورد خواننده بدیم. گفتم که خواننده های مطالب خیلی جدی گروه خاصی هستند که جذب اونها شاید به کاری طولانی مدت احتیاج داشته باشه و البته من شخصا در این مدت متوجه شدم که علاقه ای به بحثهای مفصل و دنباله دار ندارم و رساندن مفهوم در چند جمله کوتاه رو بسیار زیرکانه تر و هوشمندانه تر می دانم.

بحث دیگری که بر و بچه ها در کامنتها اشاره کرده بودند، داستان نوشتن به خاطر دل بود که به نظر من بهترین و قوی ترین انگیزه ایست که خود من دارم. مگر من و تو به خاطر جلب رضایت کسی دست به قلم می بریم که حالا به خاطر عدم موفقیت فرضی در این کار اظهار ناامیدی کنیم؟ گرچه اصل این عدم موفقیت هم فرض اشتباهی بوده، اما به هر حال اینها آثار ماندگاری هستند که اولین و آخرین خواننده آن خود ما هستیم و سالها از آن لذت خواهیم برد، الباقی ماجرا به نظر من فرعیاتند.

و بالاخره اینکه در اون چند ماه اول که تو هنوز فرصت پیوستن به اینجا را پیدا نکرده بودی، من تنهایی زیادی را در این 35 درجه شمالی نسبت به جذب مخاطب تحمل کردم و وقت زیادی را هم صرف نوشتن کردم. شاید با هر 10 پستی که فرستادم بیشتر از 1 یا 2 نفر به خوانندگانم اضافه نشد، و تو هنوز یک دوره نوشتن مستمر را در این منطقه تجربه نکردی که بتونی نتیجه رو هم ارزیابی کنی، البته الزامی به این کار نیست، اما نتیجه ای که دنبال اون هستی علی الخصوص در مورد کامنتها، نیاز به انرژی و استمرار و زمان خیلی بیشتری داره، گرچه همانطور که گفتم، کامنت بیشتر معیاری است برای دوستی ها و نه نقد و تحلیل.

در پایان در حضور تمام اهالی وبلاگ شهر و همچنین میهمانان و حضار محترم، صمیمانه از مامان این وبلاگ 35 درجه شمالی استدعا دارم که نا امیدی را به خود راه ندهد و با این حمایت زیبایی که در نطق قبلی خود از ملت شهید پرور دریافت کرده بداند و بفهمد که در اینجا خوانندگان و حامیان و منتقدان بسیاری دارد که همگی در سکوت اما هوشیارانه بر کارش نظارت دارند. و البته اینکه این بابای وبلاگ 35 درجه غصه دار خواهد شد اگر مادر فرزندش رفیق نیمه راه شده و نا امیدانه یک عمر مراقبت از این طفل همیشه طفل را به پدری تنها بسپارد.


کیوان






7.06.2004

٭ مدتی بود که مشغول جستجو بودم در درون خودم. روزی که کیوان پیشنهاد کرد که این weblog رو راه بندازیم به چند دلیل پذیرفتم. اول این که همیشه عاشق نوشتن بودم و هراسم از این که خوب نوشتن را فراموش کنم به جلو هلم می داد که خالصانه بپذیرم. دوم این که همیشه به دنبال راهی بودم که افکارم را با بقیه در میان بگذارم و این به نظر راه بسیار خوبی بود و به علاوه به نوشتن و افکارم هم دیسیپلین می داد. اما در این میان من فراموش کرده بودم که من ستون نگار روزنامه نیستم. یک روز در میان و در زمان خاص نوشتن با طبیعت من در ستیز است . شاهدم؟ کامیار. دبی که بودم ازش پرسیدم که نظرش در مورد نوشته های من چیست؟ با خلوص همیشگی گفت: بیش از این ها از تو انتظار داشتم. نوشته ها خیلی ضعییف اند. و راست می گفت. این روش Type کردن هم کمکی که نمی کند هیچ به کلی خلاقیت ام را هم کور می کند. می دانم که بارها غرغرش را کردم. اینقدر آزارم میده که من عاشق نوشتن از نوشتن فراری شدم. فینگلیش نوشتن هم که داد همه را در آورد. بعد از همه می رسیم به واکنش خواننده ها که شما باشید. قرار من و کیوان این بود که این بلاگ دریچه ای باشه برای بچه های اینجا به افکار جاری بچه های ایران و از آن طرف من هم از اینجا بگم. از چیزهایی که در ایران گفته و شنیده نمی شه. چیزهای نو. اما متاسفانه یک جایی اون وسطها این هدف تغییر کرد و یک روز کیوان به من گفت : مردم میان اینجا سرگرم بشن. واسه Fun می آند. اون روز من کلی فکر کردم. من Entertainer نیستم. من چیزهای سرگرم کننده نوشتن بلد نیستم. هدفم باز کردن و بازگو کردن افکاری بود که اسمشونو گذاشته بودم افکار روشن فکری. اما هر بار یکیشونو مطرح می کردم با سکوت مواجه می شدم. بی اعتنایی. کیوان راست می گفت. حرفهای من سرگرم کننده نبود. فصد توهین ندارم. باور کنید. کیوان شاید راست می گه، خیلی ها حوصله ندارن وقتی خسته و کوفته میان پای کامپیوتر یه مشت حرف جدی که بیشتر اوقات ناراحت کننده هم می تونند باشند، بخونند. من به همون اندازه که واسه بقیه می نویسم تا دونسته هامو باهاشون تقسیم کنم و از پاسخ هاشون یاد بگیرم برای دل خودم هم می نویسم. اول باید خودم از نوشته لذت ببرم. اما خیلی وقتها حرفهام با بی اعتنایی آشکاری مواجه می شه. شاید اینجا جاش نباشه...شاید این جا جای من نباشه...با این که می دونم باز سکوت می کنید اما ازتون نظر می خوام...

مارال کریمی
تورنتو






7.03.2004

٭ بسمه تعالی

درگاه محترم ابدیت- جناب آقای خدا

با سلام، احتراما عطف به بلایای وارده در روزهای اخیر و شدت گُه گیجه ای که اینجانب را احاطه کرده است، خواستم جسارتا به عرض برسانم که در صورت امکان شرح دقیقتری از وظایف اینجانب در پروژه جاری، تدوین و در اسرع وقت ابلاغ گردد، چراکه اینجانب اینبار به هیچ وجه توانایی حل مسائل رخ داده مابین جناب دکتر وجدان، سرپرست بخش دل و سوپروایزر سالن منطق را دارا نیستم. در اینجا اخطار می کنم ادامه وضعیت موجود می تواند باعث اغتشاش و زبانم لال یک پریود طولانی مدت گردد.
قبلا از همکاری آن جناب کمال تشکر را دارم

مدیرکل بالستیک مغز
کیوان






7.02.2004

٭ جولیا رابرتز داشت به پسره می گفت: واقعا شما مردا چه جاذبه ای داره براتون که زنارو لخت ببینین؟ اصلا این ممه چه جذابیتی برای شماها داره، این برای شیر دادنه، نصف آدمای دنیا هم دارنش، مامان خودتم یه جفتشو داره... بعد چون اونجا پسره بجای جواب درست و حسابی دادن، دوباره کلشو برد زیر لحاف که ممه هایی رو که مامانشم داره دید بزنه، من تصمیم گرفتم جوابشو بدم:

اولا ممه بسیار عضو مهمی است چون از زمان تولد تا 40 - 50 سال جذابیت خودشو به طرق مختلف از دست نمیده
ثانیا لخت دیدن آدمها، چه زن، چه مرد، هیچ جذابیتی نداره، اونایی که دیدن می دونن، مانکنای درجه یکم، شرت و سوتین اگه نداشته باشن، میشن عین یه موجود اولیه قرون وسطا! همون 10 سانت پارچست که باعث همه بدبختیهاست، مثل داستان همین حجاب توی خیابونای تهرون

آنچه که جذابیت دارد، مجید جان، لخت کردن آدمهاست، نه لخت دیدن، تا حالا کیو دیدی طرفشو لخت کنه بشینه تموشاش کنه لذت ببره؟ بعدشم دوباره مونتاژش کنه بفرسته خونه مامانش؟! مجید جان، چلنج... مکاشفه... نفوذ... بیب... بییییب...

پ.ن: قبل از اینکه از اتاق فرمان قطعمون کنن خودمون خفه میشیم


کیوان





 

Email to:

k One

Maral
 ____________________

Add Logo




 

____________________
 
TAKE A LOOK!



____________________
 
Archive




  ____________________

 

 Home


-->
design by: Mona No.1